يا لطيف!
آقاي حاتمي كيا!
مي دونم سرت شلوغه و دوستان جديدي پيدا كردي ولي اين متن را براي انبساط خاطرت مي نويسم تا قدري بخندي و دلت باز بشه و اگر هم خواستي قدري فحش بده، مهم نيست تو ديگر براي من و امثال من مردهاي!!!

تو زماني مردي كه خانهات را از پامنار به سعادت آباد بردي تا ديگر عوام زبون نفهم جامعه مزاحمت نشوند و از اين پس زندگي با كساني را تجربه كني كه گمون نميكنم در گذشته، علقهاي با آنها داشتي.
يادت ميآيد كه زماني با موتور سيكلت اينور آنور ميرفتي. الان را نمي دانم. شايد هم از يادآوري اينها خجالت بكشي! راستي خجالت نمي كشي؟

تو زماني مردي كه يقه آخونديت را باز كردي تا لابد براي اينكه خون به مغزت برسد (و اي كاش از اول هم نميپوشيدي) و اوركتت را درآوردي و پيراهن آستين كوتاه پوشيدي.
يادت مي آيد ميرشكاك وقتي تو را پيش آويني ديد بهت چي گفت؟ گمونم براي اولين بار تو را مي ديد.

آقاي بسيجي!
تو زماني مردي كه وقتي پس از اكران موج مرده ات، يك پاسدار به تو چفيهاي داد، حتي طبعت نگرفت آن را به گردن بندازي.
تو زماني مردي كه وقتي در نشست نقد و بررسي سريالت، (خاك سرخ را مي گويم) نامهاي به دستت رسيد كه در ابتداي آن نوشته شده بود: «بسم رب الحسين»، گفتي «شما چقدر عصباني هستي»؟ راستي يادت هست كه چه كساني با اين حرف تو قاه قاه خنديدند و كف و سوت زدند؟!
تو زماني مردي كه در همان نشست كذايي، آرايش غليظ عروس داستانت را با بهانه «عروس بودن» توجيه كردي و گفتي «عروسه ديگه، چيكارش كنم»؟
راستي مي داني كه يك روز صبيه خودت هم عروس خواهد شد؟
آقاي حاتمي كيا!
چه ارتباط ظريفي ميان «اعتقاداتت» و «ريشت» هست، دقت كردهاي؟ باز هم ياد حرف ميرشكاك افتادم.

آقاي كارگردان مهاجر، ديده بان، از كرخه تا راين، آژانس شيشهاي!
تو زماني مردي كه بعد از اكران فيلمت، (موج مرده را ميگويم) در سينما استقلال، بچه هاي سپاه را جلوي كساني كه زماني براي من و تو نامحرم بودند و امروز براي من هنوز نامحرمند ضايع كردي، هرچند كه در حقت بد كرده بودند.
تو البته از «روبان قرمز» به احتضار افتادي اما با «دعوت» ديگر مردي، هرچند قبلا هم براي من مرده بودي فقط دنبال بهانهاي مي گشتم كه خودت اين بهانه را فراهم كردي.

آقاي حاتمي كيا اينقدر سر جنگ منت نذار. تو و خانواده ات نون همان جنگ را مي خوريد. يادت هست مي گفتي «قضيه امثال من با ديگران فرق مي كند، ما پشتمان خون خوابيده است»؟ لااقل كم كم عوض مي شدي. مرد حسابي، تو كه آبروي همه را بردي!
«توكه در دامنه آتشفشان منزل گرفته بودي بايد مي دانستي كه چگونه مي توان زير فوران آتش زيست»
راستي بالاخره تيزر فيلم اخيرت را ديدم. «دعوت» را مي گويم و خدا رو شكر مهناز افشارش هم نصيبم شد!
اي كاش صبيه خودت در اين فيلم بازي مي كرد تا ببينم او هم مردم را به ديدن «دعوت، فيلم متفاوتي از ابراهيم حاتمي كيا» دعوت مي كرد؟

راستي درجه هايت را گرفتي؟
راستي در آن ديدار، ميرشكاك عجب حرفي زد! عجب حرفي...
همین