فقط شما خوبید
آقا ! ما چند جمله حرف می خواهیم بزنیم درباه ی یک اتفاق. اما دور از جان مثل آن جانور فداکار ولی نجس می ترسیم از تهمت هایی که پیشاپیش چسبیده بر جبین مان. اما به لحاظ این که نسبتی بین ما و سنگ پای قزوین هست (این یک رقم اهانت را هم خودمان به خودمان می کنیم تا از بقیه چیزی کم نیاوریم) کلام را منعقد کرده و دلمان را رو می کنیم:

نشریه ای به نام «هابیل» از سال 85 منتشر می شد. این نشریه که کلی هم ژستِِ کلاس و آوانگاردیسم داشت ، علی الظاهر بنا داشت در حوزه ی دفاع مقدس فعالیت کند. می گویم علی الظاهر چون بعضی وقت ها آن قدر بی ربط می شد که اشک خواننده در می آمد. بنده به دلیل علاقه به حوزه دفاع مقدس ، این مجله را پی گیری می کردم . راستش اصلا از آن خوشم نمی آمد ولی می خواندمش.
چند هفته پیش خبر توقیف نشریه هابیل به صورت شبهه درگوشی منتشر شد. یواش یواش طرفداران و تحریریه هابیل شروع کردند به غرولند و گله گذاری. طبیعی بود که انتشار خبرتوقیف این نشریه مثلا تخصصی که مخاطبین خاص خودش را داشت که علاف ترین آن ها احتمالا بنده بودم ، آن هم در واویلای انتخابات مجلس و تحریم ایران توسط اتحادیه اروپا و ترکیدن بازار ارز و سکه به هیچ کجا برنمی خورد.دندان قروچه های مرتبطین با هابیل هم دور از انتظار نبود. بالا خره 5 سال کار کرده بودند و حالا بدجوری گذاشته بودند تو کاسه شان. حق داشتند قطعا. من با خودم می گفتم انصافا بچه های نجیبی هستند که های و هوی الکی راه نینداخته اند. این که های و هوی الکی همیشه هم کاربرد ندارد به کنار اما همین نشان می دهد کار مطبوعاتی گرگ های تیزدندان و «شیپورچی» از این ها نساخته است و نقطه تمایز میان این جماعت و آن جماعت ( که درست خلاف این رویه را دارند) همین است... اما چند روز قبل سرانجام دیگ نفس دوستان به جوش آمد و شروع کردند به نوشتن و انتشار اعتراض که چرا پدر ما مستقل ها را درمی آورید و...
حالا بندهی گردن شکسته ی امل و سنتی و بی سواد یک سوال دارم:
آقا یون ! خانوما ! شما ها که خیلی حال می کنید بهتون بگن هابیلیا ! حضرات هابیلی ! مگه مطابق با قوانین این مملکت به شما 5 سال اجازه ندادن بنویسید و منتشر کنید ؟ مگه «بارها حتی توسط برخی نهادها و مسئولین رسمی مورد تشویق قرار» نگرفتین ؟ حالا همون قوانین جلو تون رو گرفته. شما دیگه چرا ؟ چرا جیغ می زنین؟ اولا که الان تو این هاگیر واگیر فقط خروسک می گیرین و خلاص. ثانیا شما که با کلاسین ، ملتزم به قواعد و اصولی هستید. چرا دارین شانستون رو تو جار و جنجال هم امتحان می کنین؟
از ترسم ، سوال را قیچی می کنم و در خودم به شکلی دفاعی فرو می روم و منتظر برچسب هایی می شوم که برادرانِ مدعی برچسب ستیزی معمولا به امثال بنده هدیه می کنند:
- کیهانی (شما ببخشید ! وبا مه نیست)
- رجانیوز چند بار لینکش کرده ، بابا این از خودشونه. یه رجانیوزیه پست...
- بولتن خوان ( باز خدا رو شکر نگفتن بولتن ساز) این یعنی ما هابیلیا در سطحی وسیع ، بولتن ها را به خودمان اختصاص داده ایم ، همچنین یعنی تو این قدر ابله و دون مایه هستی که در روز فقط بولتن هایی را که برایت می آورند می خوانی (من؟؟؟؟)
- اینم یه رجا خون بی چاره است.( این برچسب فصلی مستقل از برچسب رجانیوزی بودن را به خود اختصاص می دهد و دارای ابعاد متفاوتی است)
-حسود ! قابیل ! یزید ! پی کننده ی ناقه صالح ! یهودا اسخریوطی ! ( اون وقت یعنی همه اینا منم؟)
- دلت خنک شد؟ حال کردی؟ دیدی نمی تونی ما رو بیاری زیر بلیط خودت ، زدی تعطیلمون کردی (بلیط من ؟؟؟ من الان دیگه بلیط اتوبوس هم تو جیبم نیست ، چون اونم از این کارتی ها شده)
-فارس نیوزی بد بخت ! (عجب!!!)
- تو که تا حالا یک شماره از هابیل رو نخوندی حرف نزن ( ای بابا ! باور کن خوندم)
- احمدی نژادی هستین دیگه . جون به جونت کنن احمدی نژادی هستین.(چی بگم؟ راستش من بهش رای دادم و از این بابت از روی شما خجل و شرمنده ام. ببخشید!!)
- خیلی مرد بودی می رفتی با جوانفکر برخورد می کردی ( بابا به من چه؟ جوان فکر کودوم خ... الله اکبر)
-چشماتو نو بستین فکر می کنید دنیا فقط شما هستید؟ بابا ما هم هستیم ! ما هم حق حیات داریم. ما هم دلمون می سوزه . ما هم...
- یعنی این قدر ابلهی که رابطه ی بین «ما و جنسیت و امر جنسی» و دفاع مقدس و انقلاب رو نمی فهمی؟ (؟؟؟)
- چرا فکر می کنی فقط خودت این نظام رو قبول داری ؟ چرا فکر می کنی فقط خودت مسلمونی؟ ( بابا بی خیال)
- ما متفاوت بودیم نه معارض . چرا ما متفاوت ها رو تحمل نمی کنید؟
- عدالتخواهی تون همین بود؟
- هرچه باشد ما که روزنامه اطلاعات یا ایران یا ۹ دی یا سایت خبرآنلاین و... نیستیم […] ما حتی شرق و شهروند امروز هم نیستیم...( سکوت بنده )
- ما «اقلیت» هستیم. شما از قدرت «اقلیت» می ترسین. شما «قدرت اقلیت» رو ...( چی بگم؟ )
- ما از «میراث فرهنگی اصفهان» مهم تر بودیم. وقتی 33 پل ترک بر می داره...( جان جدت بی خیال)
حضرات هابیلی ! شما جوانان متدین و دارای سابقه فعالیت مذهبی و تشکیلاتی ! شما که بدون هیچ گونه حمایت دولتی یک مجلهی وزین فکری و فرهنگی را بنیان گذاشتید ! شما که مصداق عینی و زیبایی بود از کوشش در جهت وحدت حوزه و دانشگاه هستید ! شما که دغدغهی جدی «انقلاب اسلامی» و «دفاع مقدس» دارید ! شما که اهل تفنن و شعار نبودید ! شما که فقط و فقط دنبال لبیک گفتن به ندای شخص اول مملکت بودید ! شما که پرچمدار تولید علم بودید ! شما که قله فاوت و نوگرایی بودید ! شما که شکیل و عمیق بودید ! شما که از از منارجنبان و دروازه ملل و دروازه قرآن شیراز و گنبدسلطانیه مهم تر هستید ! ( کلکسیون کاملی از تواضع و خود کم بینی ) شما عزیزان ! با شما هستم بچه هیئتی ها ! ...
چه بگویم ؟ کدام کلام حق یا باطلی می تواند از دیوار ضخیم این تلنبار مدح و ثنا که پشتش افتاده اید بگذرد و گوشتان برسد؟؟ پس ناچارم که خنده ای تلخ میهمانتان کرده و عرض نمایم:
شما خوبی بابا
هشت حبه انگور
1
اولين حبّه را كه میخوردی، كفر میرفت تا اذان بدهد
دست شيطان به تيغ زهرآگين فرق خورشيد را نشان بدهد
اولين حبّه را كه میخوردی، «ابنملجم» به قصر وارد شد
دست بر شانۀ خليفه نهاد تا به بازوی او توان بدهد
2
دومين حبّه زير دندانت له شد و قطرهقطره پايين رفت
كه از آن ميزبان بعيد نبود شهد اگر طعم شوكران بدهد
دومين حبّه را كه میخوردی، «جعده» هم در كنار «مأمون» بود
جگری تكهتكه میشد تا طشتی از خون به قصه جان بدهد
3
سومين حبّه بود كه انگار جگرت داشت مشتعل میشد
تشنهات بود و اين عطش میخواست پردۀ ديگری نشان بدهد
قصر در لحظهای بيابان شد، ماه افتاد و نيزهباران شد
پدرت نيزهای به گردن كرد تا سرش را به آسمان بدهد
سومين حبّه را فرو بردی، از نديمان يكی به «مأمون» گفت:
شمر اذن دخول میطلبد تا به تو نامۀ امان بدهد
4
چارمين حبّه خم شدی از درد، سر به تعظيم دوست زانو زد
مردِ تسليم را همان بِهْ كه كمرش را رضا كمان بدهد
ديدی از پشت پرده جدّت را كه سر از سجده برنمیدارد
بعد از در «هشام» وارد شد تا سلامی به ديگران بدهد
5
پنجمين حبّه پردههايی كه حائل مرگ و زندگی بودند
پيش چشمت كنار میرفتند تا حقيقت خودی نشان بدهد
سينه سرشار علم يافته شد، ذرهذره جهان شكافته شد
پنجمين قاتل از در آمد تا رنگ ديگر به داستان بدهد
6
آه از اين داستان حزنانگيز، مرگ اين كهنهراویِ صادق
قصهای تازه با تو خواهد گفت زهر اگر اندكی زمان بدهد
توی آن پنجۀ سبكبارت خوشه از بار زهر سنگين بود
مثل بار رسالت جدّت كه بنا بود يادمان بدهد
كه حقيقت چگونه باطل شد، اصلمان را چهسان بدل كردند
پایمان را در اين سرابستان دست يك پای راهدان بدهد
بعد «منصور» نيز وارد شد...
7
هفتمين حبّه را فرو بردی ناگهان با اشارۀ پدرت
سقف زندان شكست تا سرداب جای خود را به كهكشان بدهد
قفل و زنجير و دست و گردن و پا اوج پرواز را طلب میكرد
آسمان نيل بود و او «موسی»، زهر فرعون اگر امان بدهد
هفتمين حبّه هفتمين خان بود، قصر دور سرت به رقص آمد
سقف تسليم شد، كنار كشيد، تا به پروازت آسمان بدهد
تو پريدی به پيشواز خطر، مثل «مأمون» به پيشواز پدر
بعد «هارون» به قصر وارد شد تا پسر نزدش امتحان بدهد
8
هشتمين حبّه، نه، نمیدانم مرگ با چند قطره جرأت كرد
درد با چند بوسه راضی شد تا به معراج نردبان بدهد
تو قفس را شكستی و در عرش پدرت هشت حبۀ انگور
در دهانت نهاد تا خبر از خلوت روضهالجنان بدهد
در كنار شكستۀ قفست چند سگ توی قصر زوزهكشان
چكمههای خليفه ليسيدند، تا به آن جمع استخوان بدهد
قاتلان تو و نياكانت جسدت را نظاره میكردند
باز هم در سپيدهای تاريك كفر ميرفت تا اذان بدهد...
قرنها بعد، بعد از آن قصه، در غروبی غريب و خونآلود
از تب زخم بچهآهويی بیصدا بر درِ حرم جان داد
...
شعر از صالح سجادی
